۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

عشق و واقعیت


کسی که عاشق می‌شود، از دیگری تصویری می‌سازد بزرگ و زیبا و بی‌کاستی. او را نزدیک‌ترین و مهربان‌ترین و زیباترین می‌بیند. ولی این تصویر نمی‌تواند بر تن او بنشیند، مگر آنکه بسیار خوش شانس باشی. اما عاشق کم و کاستی‌های معشوق را با چشم پوشی فراموش می‌کند و نمی‌گذارد تصویرش آسیب ببیند. مگر آنکه به راستی عاشق نباشد و این فرایند شگفت‌آور چشم بستن بر رفتارها را انجام ندهد. ولی جایی می‌رسد که دیگر چشم‌پوشی دوای دردی نیست. جایی که معشوق خواسته و آگاهانه تصویر‌هایت را می‌شکند و بر آن پا میفرشد. این دردی بزرگ است و اگر اندیشه‌ای برایش نشود زندگی با واقعیت نشدنی خواهد بود. اینجاست که آدم دست به قیچی می‌شود و بخشی از آن تصویر بزرگ را قیچی می‌کند. می‌برد تا دوگانگی واقعیت و تخیل آزاردهنده نباشد. می‌برد تا بتواند از دیگر بخش‌های خوب آن تصویر کام ببرد. ولی این رخداد باز هم پیش خواهد آمد. باز هم باید قیچی به دست شد و تصویر را کوچک‌تر کرد. تا جایی که سرانجام تصویر برازنده‌ی تن معشوق باشد. آنجاست که دوباره باید به او نگریست و پرسید آیا همچنان زیباست؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر