۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

فریاد نیکی

آدم‌های بد، بدی خود را فریاد می‌زنند. آنها جوری رفتار می‌کنند که بازگویی رفتارشان دهان به دهان در همه‌ی شهر می‌پیچد. ولی نیکان فروتنانه سر در زندگی خود دارند و کمتر خود را به دیگران می‌شناسانند. اینگونه است که صدای بدی رساتر و پررنگ‌تر می‌شود، و بر شمار بزرگی از مردم که رفتار خود را بر پایه‌ی رفتار دیگران پی می‌ریزند اثر می‌کند. بهتر است نیکی را با دلیری فریاد زدن.

عشق زندگی

برخی آنچنان سراسیمه به دنبال عشق زندگی هستند که پی‌درپی معشوقی نو برمی‌گزینند. ولی بخشی از عشق همین پایداری در با هم بودن است که از دست می‌رود.

عصیان


عصیان در برابر اندیشه می‌ایستد. همیشه کسانی هستند که بتوانند اندیشه‌ی نادرست را نیز با سفسطه، منطقی نشان دهند.
انسان عاصی، همانند یک حیوان وحشی، همانند یک کودک، به احساس و خواست درونی خود بیش از همه‌ی اندیشه‌ها بها می‌دهد.

عشق و واقعیت


کسی که عاشق می‌شود، از دیگری تصویری می‌سازد بزرگ و زیبا و بی‌کاستی. او را نزدیک‌ترین و مهربان‌ترین و زیباترین می‌بیند. ولی این تصویر نمی‌تواند بر تن او بنشیند، مگر آنکه بسیار خوش شانس باشی. اما عاشق کم و کاستی‌های معشوق را با چشم پوشی فراموش می‌کند و نمی‌گذارد تصویرش آسیب ببیند. مگر آنکه به راستی عاشق نباشد و این فرایند شگفت‌آور چشم بستن بر رفتارها را انجام ندهد. ولی جایی می‌رسد که دیگر چشم‌پوشی دوای دردی نیست. جایی که معشوق خواسته و آگاهانه تصویر‌هایت را می‌شکند و بر آن پا میفرشد. این دردی بزرگ است و اگر اندیشه‌ای برایش نشود زندگی با واقعیت نشدنی خواهد بود. اینجاست که آدم دست به قیچی می‌شود و بخشی از آن تصویر بزرگ را قیچی می‌کند. می‌برد تا دوگانگی واقعیت و تخیل آزاردهنده نباشد. می‌برد تا بتواند از دیگر بخش‌های خوب آن تصویر کام ببرد. ولی این رخداد باز هم پیش خواهد آمد. باز هم باید قیچی به دست شد و تصویر را کوچک‌تر کرد. تا جایی که سرانجام تصویر برازنده‌ی تن معشوق باشد. آنجاست که دوباره باید به او نگریست و پرسید آیا همچنان زیباست؟