۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

ادبیات و احساس‌های آدم

زبان آدمی برای بیان جهان گستره‌ی احساس‌هایش فقیر است. چه اندک واژه‌های کلی مانند غم و شادی و درد و هیجان داریم که باید بار به تصویر کشیدن گستره‌های پیچیده و نادیدنی احساس‌هایی که در موقعیت‌های گوناگون تجربه می‌کنیم را به دوش بکشند. ما تنها با شبیه‌سازی موقعیت‌ها است که تلاش میکنیم احساس‌هایمان را به دیگران نشان دهیم و چه اندک پیش می‌آید که در این کار پیروز باشیم. چه بسا که برای نشان دادن گوشه‌ای از درد مردمی که در زمان و موقعیت ویژه‌ای می‌زیند، صدها برگه رمان باید نوشت. شاید کارکرد ادبیات به دوش کشیدن همین کم‌توانی زبانی ما در بیان احساس‌هایمان باشد.

کار نو کردن

سخن‌ها همه گفته شده، شعرها همه سروده، نقاشی‌ها کشیده، نغمه‌ها ساخته و نقش‌ها بازی شده. کار ما تنها بازگو کردن آنها به زبانی نو است.

نگاهم به زندگی

دم، بازدم. دم، بازدم. دم، بازدم. صدای نفس کشیدن خودم شفاف‌ترین خاطره‌ی زندگیم است. همه‌ی اندیشه‌هایم، هیجان‌ها، شادمانی‌هایم، درد و اشک‌هایم، همه را در زمینه‌ی نفس‌هایم به یاد می‌آورم. هر گاه به شنیدن نفس‌های خود ناآگاه بوده‌ام، خاطره‌ی به یاد ماندنی نیز برایم به جا نمانده است. شنیدن صدای نفس‌هایم برایم به معنی آگاهی از هستی خودم در این جهان و آگاهی از خویشتنی در این جامه‌ی تن است. مانند فضانوردی که دنیا را از پس کلاه‌خود شیشه‌ای خود می‌بیند و از تن خود که با پوشش نگهدارنده‌اش از کیهان جدا شده باخبر است، و می‌داند که او در جامه‌ای پناه گرفته که به او امکان گام زدن در فضایی را می‌دهد که اگر در تماس مستقیم با تنش باشد او را خواهد کشت.

ما هم در این دنیا فضانوردانی هستیم که با همه‌ی دلدادگی‌ها و شگفتی‌ها به دنیا، نمی‌توانیم با او یکی شویم، که یکی شدنمان برابر نیست شدنمان خواهد بود. ما درود کلاه‌خود خود می‌گرییم، درون کلاه‌خود خود درد می‌کشیم، درون کلاه‌خود خود امیدوار می‌شویم، از همین درون مهر می‌ورزیم، درون کلاه‌خود خود به شور می‌آییم، و در همین کلاه‌خود خود و در تنهایی راستین خود می‌میریم.

چه می‌توانسته‌ام بکنم؟ که اگر به این هستی خود و فاصله ام از دنیا آگاه بوده‌ام، غم دوری و تنهایی همراهم بوده، و اگر به ندیدن این حصار وانمود کرده‌ام، هیچ تجربه‌ی ژرف و به یاد ماندنی را لمس نکرده‌ام. بودن غمناک را به نبودن برتری داده‌ام و پذیرش هستی همراه با درد خود را به ناب بودن تجربه‌ی زندگی، بی درنگریستن به شاد یا غمناک بودن آن تجربه، برگزیده‌ام. همین تجربه‌ی ناب زندگی و پذیرش بی چون و چرای آن خود زندگی را گوارا و شایسته‌ی زیستن می‌کند. وانگهی، همیشه می‌توان به دنیای درون جامه‌ی دنیا‌نوردی خود بازگردیم و زندگی را سراسر شادمانی و یگانگی بچشیم.