۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

سخن گفتن با مردمان

آیا بهتر آن است که با همگان یکسان سخن بگوییم، بدان سان که خود دوست میداریم؟ یا با هرکس آنگونه سخن بگوییم که با دنیای او سازگارتر است؟

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

خردمندی

خردمندی آن است که پیش از هر کاری به یاد داشته باشیم که که هستیم، جایگاهمان در جهان چیست، هدف‌مان کدام است، و جایگاه مخاطب‌مان برای ما کجاست.

۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

فرهنگ و متفاوت بودن

می‌اندیشم که بزرگ بودن جمعیت آدمیان برای رشد فرهنگ اهمیت زیادی دارد. ایده‌ام این است که با بزرگ شدن جمعیت، دو رخداد پیش می‌آیند: یکی آنکه مجموع تولید‌های آدمی و در نتیجه توان اقتصادی او افزایش می‌یابد و دیگه آنکه گوناگونی آدمها بیشتر می‌شود. با افزایش توان اقتصادی آدمی، زندگی‌ها آسان‌تر می‌شوند و برای گذران زندگی با سطحی مشخص، توان کمتری از سوی هر فرد نیاز است. با افزایش گوناگونی آدمها، امکان یافتن گروه‌هایی که از عموم مردم متفاوتند نیز بیشتر می‌شود و فشار اجتماعی بر آدم‌های متفاوت کاهش می‌یابد. در این صورت تنها ملاک ارزشگزاری آدم‌ها تنها توان تنی یا رقابت‌پذیری درزمینه‌هایی که برای بقای آدمی مهم هستند نیست، آنگونه که در جمعیت‌های بسته‌ی کوچک بقای آدمی چالشی بزرگ است که بر دیگر بعد‌های زندگی سایه می‌اندازد. به بیان ساده‌تر، ارزش انسان‌ها نه در قدرت‌شان که در زیبایی‌شان هم دیده می‌شود. منظور من از جمعیت بزرگ و کوچک چیزی مانند جمعیت کنونی و جمعیت بسته‌ی دست بالا چند هزار نفری است. زمانی که از ارزش قدرت، چه تنی و چه هوشی، برای زنده ماندن انسان کم شود، فرصتی پیدا می‌شود تا اندیشه‌های دیگری خود را نشان بدهند و ارزش خود را با معیار‌های متفاوت با نیاز‌های نخستین آدمی ثابت کنند. اندیشه‌ها و کارهایی مانند آرامش، شعر، موسیقی، خویشتن‌داری و پرهیز از قدرت‌خواهی. اندیشه‌هایی که در گوشه‌گیری و یا با کاهش اهمیت دادن به پرورش تن و قدرت و یا گستردن ارتباط‌های انسانی زمینه‌های رشدشان فراهم می‌شود. از دیگر سو، اگر تنها شمار کسی از مردم به اندیشه‌های دیگرگونه بیاندیشند، نه تنها پیام‌شان در جامعه گسترده نمی‌شود، بلکه خود آنها نیز در درد دیگرگونه بودن و ناشناخته ماندن می‌میرند.

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

بیشترین بهره‌ای که از آموزش دیدن و اندیشیدن و کتاب خواندن به دست می‌آید، این است که آنچه را که تهی از معنی یا بی‌ارزش است را بشناسیم و از آن دوری کنیم. و از این رو، حتی دقیقه‌ای را گذراندن به کاری که بی‌ارزش بودنش روشن است، هدر دادن همه‌ی زمانی است که به کارهای باارزش گذشته است.

۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

رشد تا کی؟

من از همه‌ی شمایی که روانم را آزرده می‌کنید سپاسگزارم، چرا که فرصت ارزشمند شناخت خود را برایم فراهم می‌کنید. تا روزی که به جای رویارویی آرام و آگاهانه با هر خوبی و بدی، احساس‌هایم مرا دستخوش دگرگونی کنند، جا برای رشدم بازمانده است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

ادبیات و احساس‌های آدم

زبان آدمی برای بیان جهان گستره‌ی احساس‌هایش فقیر است. چه اندک واژه‌های کلی مانند غم و شادی و درد و هیجان داریم که باید بار به تصویر کشیدن گستره‌های پیچیده و نادیدنی احساس‌هایی که در موقعیت‌های گوناگون تجربه می‌کنیم را به دوش بکشند. ما تنها با شبیه‌سازی موقعیت‌ها است که تلاش میکنیم احساس‌هایمان را به دیگران نشان دهیم و چه اندک پیش می‌آید که در این کار پیروز باشیم. چه بسا که برای نشان دادن گوشه‌ای از درد مردمی که در زمان و موقعیت ویژه‌ای می‌زیند، صدها برگه رمان باید نوشت. شاید کارکرد ادبیات به دوش کشیدن همین کم‌توانی زبانی ما در بیان احساس‌هایمان باشد.

کار نو کردن

سخن‌ها همه گفته شده، شعرها همه سروده، نقاشی‌ها کشیده، نغمه‌ها ساخته و نقش‌ها بازی شده. کار ما تنها بازگو کردن آنها به زبانی نو است.

نگاهم به زندگی

دم، بازدم. دم، بازدم. دم، بازدم. صدای نفس کشیدن خودم شفاف‌ترین خاطره‌ی زندگیم است. همه‌ی اندیشه‌هایم، هیجان‌ها، شادمانی‌هایم، درد و اشک‌هایم، همه را در زمینه‌ی نفس‌هایم به یاد می‌آورم. هر گاه به شنیدن نفس‌های خود ناآگاه بوده‌ام، خاطره‌ی به یاد ماندنی نیز برایم به جا نمانده است. شنیدن صدای نفس‌هایم برایم به معنی آگاهی از هستی خودم در این جهان و آگاهی از خویشتنی در این جامه‌ی تن است. مانند فضانوردی که دنیا را از پس کلاه‌خود شیشه‌ای خود می‌بیند و از تن خود که با پوشش نگهدارنده‌اش از کیهان جدا شده باخبر است، و می‌داند که او در جامه‌ای پناه گرفته که به او امکان گام زدن در فضایی را می‌دهد که اگر در تماس مستقیم با تنش باشد او را خواهد کشت.

ما هم در این دنیا فضانوردانی هستیم که با همه‌ی دلدادگی‌ها و شگفتی‌ها به دنیا، نمی‌توانیم با او یکی شویم، که یکی شدنمان برابر نیست شدنمان خواهد بود. ما درود کلاه‌خود خود می‌گرییم، درون کلاه‌خود خود درد می‌کشیم، درون کلاه‌خود خود امیدوار می‌شویم، از همین درون مهر می‌ورزیم، درون کلاه‌خود خود به شور می‌آییم، و در همین کلاه‌خود خود و در تنهایی راستین خود می‌میریم.

چه می‌توانسته‌ام بکنم؟ که اگر به این هستی خود و فاصله ام از دنیا آگاه بوده‌ام، غم دوری و تنهایی همراهم بوده، و اگر به ندیدن این حصار وانمود کرده‌ام، هیچ تجربه‌ی ژرف و به یاد ماندنی را لمس نکرده‌ام. بودن غمناک را به نبودن برتری داده‌ام و پذیرش هستی همراه با درد خود را به ناب بودن تجربه‌ی زندگی، بی درنگریستن به شاد یا غمناک بودن آن تجربه، برگزیده‌ام. همین تجربه‌ی ناب زندگی و پذیرش بی چون و چرای آن خود زندگی را گوارا و شایسته‌ی زیستن می‌کند. وانگهی، همیشه می‌توان به دنیای درون جامه‌ی دنیا‌نوردی خود بازگردیم و زندگی را سراسر شادمانی و یگانگی بچشیم.

۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

اندیشه و گفتار

آن اندیشه که پاک باشد، گفتار ناپاک را برنمی‌تابد. و گفتار ناپاک، نشان از اندیشه‌ای آلوده داره.

۱۳۹۲ اسفند ۶, سه‌شنبه

گاهی شنیدن اینکه «نمی‌خواهم برنجانمتان ولی …» یا «نظر شما برای من محترم است» یا این دست ارج گذاشتن آدم، بیش از نگفتنش می‌رنجاند. درست همان زمانی که دیدگاه مخالف دیگران با شما و دیدگاه مخالف شما با دیگران، برایتان یک حق آشکار است و دلیلی نمی‌بینید که بخواهید از این مخالفت‌ها برنجید. درون‌مایه‌ی ارج گذاشتن‌هایی از این دست، این است که دیگران مخالفت خود را باعث رنجش شما می‌دانند، پس ناگزیر مخالفت شما هم مایه‌ی رنجش آنها می‌تواند باشد.

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

چرا درد را برگزینیم؟

اگر ریشه‌ی همه‌ی کارهایی که در زندگی می‌کنیم را بررسی کنیم، منظور کارهایی است که آگاهانه تصمیم به انجامشان می‌گیریم، به شاد کردن خود می‌رسیم. یعنی هدف نهایی زیستمان، رسیدن به شادمانی بیشتر و بزرگتر است. ولی در این راه، بزرگ‌ترین بازدارنده، رفتارها و خواهش‌هایی است که به طور معمول آنها را غیراخلاقی می‌نامیم. یعنی خواهش‍‌هایی که سرانجام تصمیم‌های آگاهانه‌ی ما نیستند، بلکه سرانجام تسلیم شدن ما در برابر آنهایند، خواهش‌هایی که آزادی ما را در گزینش راه زندگی‌مان از ما می‌گیرند. باز اگر درپی ریشه‌ی همه‌ی رفتار‌های غیراخلاقی باشیم، به ترس می‌رسیم. ترس است که ما را به راه‌هایی جز خواسته آگاهانه‌مان می‌کشاند؛ ترس از فقر، ترس از تنهایی، ترس از نبود نزدیکان، ترس از از دست دادن موقعیت اجتماعی و… . همه‌ی این ترس‌ها را می‌توان در ترس از درد کشیدن چکیده کرد، چه درد روانی و چه درد تنی. ما از درد کشیدن می‌ترسیم، و برای فرار از آن خود را به راه‌هایی می‎‌سپاریم که سرانجامشان غمبار است.

از این رو، از آنجایی که ترس از هر چیزی بزرگتر و دشوارتر از خود آن چیز است، بهتر است که در زندگی همیشه اندکی درد را بر خود روا بداریم، تا از ترس خود نسبت به درد کشیدن بکاهیم و بتوانیم آزادانه‌تر بزیییم و آگاهانه‌تر راه و شیوه‌ی زندگی خود را برگزینیم.