۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

هر انسانی تصمیم‌هایش را برای این می‌گیرد که در نهایت به شادمانی/خرسندی برسد، هرچند برای رسیدن به این شادمانی گذر از دشواری‌های موقتی نیاز باشد. احساس شادمانی کردن، چیزی نیست که نیاز به تعریف منطقی داشته باشد. هر کس که احساس شادمانی کند می‌شناسدش. از این‌رو، ما تصمیم‌های زندگی‌مان را برای رسیدن به احساسی می‌گیریم که شاید حتی تنوانیم تعریفش کنیم.  شادمانی یک حس است، از این‌رو از استدلال پیروی نمی‌کند.
تلاش ما این است که تصمیم‌های منطقی بگیریم تا احتمال هرگونه خطا را کاهش دهیم. با این وجود، درستی همه‌ی این استدلال‌های منطقی با روشی غیر منطقی سنجیده می‌شود، و آن این است که ببینیم آیا همه‌ی این منطق‌ها و کاربرد عقل به هدف ما، یعنی شادی ( که چیزی احساسی‌ است) رسیده است یا نه. از این رو، یک سنجش برای همه‌ی تصمیم‌هایی که در زندگی می‌گیریم این است که ببینیم آیا در نهایت ما را به شادی/خرسندی می‌رسانند یا نه. همچنین، اگه یک شیوه‌ی زندگی یا تصمیم، بدون پشتوانه‌ی هیچ منطق و استدلال یا فلسفه‌ی قوی، به شادکامی برساندمان، می‌توان نتیجه گرفت که درست است.
آنچه در این میان مهم است، تجربه‌ی شادی را داشتن است. کسی که زندگی بسته‌ای داشته و احساس‌های گوناگون را تجربه نکرده، شاید هیچ‌گاه به شادی نرسیده باشد، که بخواهد درستی تصمیم‌هایش را با آن بسنجد. 
دوستان را می‌توان با یاری‌شان در دشواری‌ها، و عاشقان را با نگهداری یاد معشوق در آسودگی شناخت.