۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

سازندگی ادبیات

ادبیات، آنگونه که فلسفه در جستجوی چرایی ها است، چندان با ریشه ها و چرایی ها سروکار ندارد. ادبیات به سرانجام کارها می اندیشد. و از آنجا که همه در یک دنیای کم و بیش یکسان میزییم، کارهای ادبی برجسته ی ملت های گوناگون، بسیار به مانند یکدیگرند.
و از آنجا که همه کس زمان آن را ندارد تا در هر زمینه ای کارشناس و ایده پرداز شود،مردمان شیوه ی زندگیشان را بر پایه ی سرانجام نیک پی میریزند تا بر پایه ی چرایی فلسفی آن. از این رو، ادبیات بیش از علم و فلسفه در ساختن فرهنگ یک جامعه، که زیربنای بنیادی رشد و بهروزی جامعه است، نقش بازی میکند.

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

زندگی به دور از سرمشق ها

کسی که درباره ی هر بخش از شیوه ی زندگیش از خود چراییش را نپرسد و در پی دلیلی استوار برایش نباشد، گرفتار سرمشق های زندگی که از جامعه یا تاریخ ریشه میگیرند شده است. و آنکه زندگیش بر پایه سرمشق های جامعه است، با واگردانی (تغییر) جامعه یا جابجایی میان جامعه ها، زندگی خودش نیز دیگرگونه خواهد شد.

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

آموزه ی خیام



صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم، وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم
دست از امل دراز خـود بـاز کشیم،  در زلف دراز و دامن چنگ زنیم

این شعر خیام یک ایدئولوژی بزرگ برای زندگی را واگویه می کند. او هدف زیستن را بیان می کند. اینکه در زندگی، و در کنار همه ی تلاش ها برای ساختن گیتیمان،  آنچه بیش از همه شادی آور است و آنچه بیش از همه با سرشت آدمی و ساختار گیتی هماهنگ است، هم دم شدن با می و چنگ و زلف دراز است و اینها چیزهایی است که باید در زندگی در پی اش بود. و منظور از اینها، خوش گذرانی نیست به چمی (معنی) که امروزه می شناسیم، هر چند خوشی هم همراه خود دارد. بلکه به لذتی ژرف تر و درونی تر اشاره می کند، چرا که این شادی ها را در کنار شکستن شیشه ی نام و ننگ و دست کشیدن از عمل دراز خود و تلاش ها و آرزوهای این جهانی می نشاند.
از این رو، آنکه همه ی زندگی خود را در میکده ها می گذراند، ایده آل خیام نیست، چراکه با می گلرنگ بودن و دست در زلف یار داشتن، یک رهایی ناب نیست، وانکه یک دستیابی و یک آگاهی و تلاش است. تنها تهی شدن از دیگر جنبش ها نیست، که خود را سرشار کردن از زیبایی ها (جنبش های از جنس دیگر) است. خود را مست عشق کردن است. و کدامین مفهوم بهتر از می این مستی را بازشناسی خواهد کرد؟
این مستی آن نیست که سخنی زیبا بشنویم، با چشم انداز و چهره و کردار و نوایی زیبا روبرو شویم، و سری در گواهشان تکان دهیم و باز به "گرفتاری های مهم" خود بپردازیم. این مستی، دست کشیدن از همه ی دیگران و هم دم ناب این زیبایی ها شدن و آنها را درگیری مهم خود کردن است.
این ایدئولوژی ، همانند شیوه ی زندگی زاهدان از بسیاری از این-جهانی ها بریدن است، با این دیگرسانی که زاهدان تنها از گیتی بریده اند بی آنکه غوطه ور در لذتی شوند، ولی خیام گرایی، مست شدن از زیبایی ها است. هدف زندگی را نه تنها در شادی، که فراتر از آن در مست شدن از شادی دیدن است. ولی نه آن شادی که بی ژرفا و بی آگاهی است. بلکه این یک مستی آگاهانه و هشیارانه است، مستی ای که از رسیدن به جایگاهی سرچشمه می گیرد، نه مستی ای که سرچشمه اش بریدن از همه چیز است. تهی شدن از معنی نیست، وانکه معنی تازه گرفتن با گم شدن در معنی نو است.

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

جهان بینی آدمیان

علم و جامعه هزاران سال است که زندگی می کنند و هر دگرگونی بنیادی برایشان دهه ها بدرازا می کشد. ولی آدمی زندگی کوتاهی دارد، اگر بهترین زندگی را می خواهد، فرصت آن را ندارد که خود را محدود به علم و رشد جامعه کند و چشم به راه دگرگونی دیگری از علم باشد تا برایش باور و زندگی بهتری را ارمغان آورد، وانکه باید از تخیل خود بهره ببرد تا نهایی ترین پاسخ ها و روش ها را برای خود بیابد. و بی گمان این پسرفت از علم و جامعه نیست، که بهره بردن از آنها ولی محدود نماندن به آنها است.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

درستکار و نابکار

هر چه شادی، ناوابسته تر به پیرامون آدمی باشد، ژرف تر و درونی تر است. هر کس شادیش درونی تر باشد و شادی درونیش بیشتر باشد، با سرشت خود هماهنگ تر زیسته است. درستکاری را می توان با این سنجه پیدا کرد.

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

یگانگی

آزاده ترین آدمیان کسی است که هیچ وسیله ای، هیچ گاه به هدفی برایش بدل نشود. آنگاه است که او را می توان یکتاهدف و یکتا پرست نامید.

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

جدایی جامعه و آدمی

جامعه، با آنکه از گرد آمدن آدم ها پدید آمده، ویژگی های آن همه انسانی نیست و مانند پیکره ای نو و دیگرگون از آدمی است. از این رو، بسیاری از مفهوم ها ویژه ی آدم است و برخی نیز ویژه ی جامعه. تلاش برای به کاربستن این مفهوم ها هم بر جامعه و هم بر مردم، به تباهی هر دوی آنها می انجامد.
هر تن از آدمیان، در زندگانی کوتاه خود، این توانایی و شایستگی را دارد که با اندیشه، شیوه ای را برای زندگی برگزیند که جدای از گزینش و پسند زمان و جامعه خود، بهترین شیوه برای او باشد. ولی جامعه این توانایی را ندارد. جامعه نیازمند است که مسیری را به ناگزیر بپیماید، و در گذر از درازای تاریخ سرانجام نیک خود را پیدا کند.
 از این رو، هر جنبش اجتماعی را باید گامی در آزمودن راه های گوناگون برای رسیدن به راه برتر دانست، حتی اگر این راه ها بیراهه باشند.

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

هماهنگی با طبیعت خویش


آگاهی تنها دارایی ویژه ی آدمی است که هم برای رسیدن به خویشن نیاز است و هم می تواند شوند از خودبیگانگی شود. آگاهی جغرافیایی، فرهنگی و تاریخی هر نفر و هر جامعه بر رویکرد آنها به زندگی اثر دارد. زمانی که تفاوت این رویکردها از سطح تفاوت شیوه های زندگی فراتر می رود، و به سطح تفاوت جهان بینی و ایدئولوژی می رسد، می توان گفت یکی یا همه ی این گروه ها تا اندازه ای از خود بیگانه گشته اند. چرا که طبیعت همه ی آنها در اساس یکسان است.
جانواران که این مزیت/مشکل آگاهی را ندارند، همه به فرمان طبیعت خود زندگی می کنند. پس می توان گفت برای آنکه آگاهی ما، به جای آنکه از خود دورمان کند و به نقابی بر دیدگانمان تبدیل شود، که میان حرفه های گوناگون و طبقه های گوناگون اجتماعی این تفاوتهای بنیادی را می بینیم، ما را به خویشتن خود برساند، باید همواره هماهنگ با طبیعتمان باشد.
یکسانی به همه ی کیهان و به هیجان آمدن از عشق و محبت بیش از هر چیز دیگر، بخش هایی از این طبیعت ما هستند که باید جهان بینی و شیوه ی زندگی مان را با آنها هماهنگ کنیم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

پیوند واقع گرایی و آرمان گرایی

چه در زندگی شخصی و چه اجتماعی، مردمان حق دارند اشتباه کنند، حق دارند سست باشند، حق دارند ناقص باشند. ولی اشتباه، ضعف و نقص برابر خوب و یا راستی نیستند.
 پس با آنکه سرزنشی بر آنها نیست، توجیهی هم در پذیرش و باورمند شدن به نقصان و بی علاقگی به کمال وجود ندارد.