۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

نقش دانایی در کردار آدم

آدمیزاد مجموعه ای از خواهش های گوناگون و ناسازگار در درون خود دارد. ولی خود را، آن چشمی که به این خواهش ها می نگرد و دست چین شان می کند، فرای آنها می بیند. اندیشه ی او آن چیزی است که نمی تواند خود را از آن جدا کند. آدمی همین اندیشه است. از همین رو، در توانش نیست که چیزی را ناساز و نایکسان با اندیشه اش  انجام دهد. گاهی که توان روبه رویی با خواهش های درونش را در خود نمی بیند، دست به توجیه و فریب خود میزند. دلیلی برای خود می سازد تا اندیشه ای همگام با خواسته ی خود پیدا کند و بتواند به آن برسد. به نظر به همین دلیل است که سقراط دانایی را سد راه هر کژروی می داند و نادانی را ریشه ی گمراهی. چرا که هر کس داناتر باشد از فریب خویش و تسلیم خواهش های درونی شدن دورتر می شود.

ناگواری ها

هیچ ناگواری در زندگی آدمی آن اندازه بزرگ نیست که نتواند آن را تاب آورد، مگر آنکه کاری کند که در پیشگاه خویشتن خویش شرمنده شود.

راست کرداری و شجاعت

واپسین کمبود و نقطه ی سیاهی که در شخصیت هر کس در پس رفتار ناپسندش می توان یافت، ترس است. ریشه ی مشترک تقریبا همه ی نا بسامانی های پندار و کردار آدمی از ترس بر می خیزد. ترس از آینده آز می آورد ناایمن بودن و نا مطمئن بودن به خود غرور را به همراه دارد و ترس از تنهایی و از دست دادن دارایی ها، رشک ورزیدن و بدخواهی را بر آدمی چیره می کند. سه گناه نخستین آدم.
نقش یکتاپرستی در پرورش اخلاق ریشه در از میان بردن همه ی این ترس ها دارد. یکتاپرستی باور به خدایی است که یکتاست و پرورنده و فرمانروای کوچک و بزرگ کیهان و دانای درون و برون انسان است. زمانی که همه ی وجود و کار خود را در یک نقطه جمع ببینیم، و همه چیز را به هم پیوسته و مرتبط بدانیم، آنگاه از رویدادهای به ظاهر آشفته و بیرون از دایره زورمندی و دانایی مان به هراس نمی افتیم. هر چند که مسیر ارتباط آنها به هم روشن نباشد، اما سرانجام همه ی آنها را می دانیم به کجا می رسد و سر رشته شان دست کیست. پس از ژرفای دل ایمن می شویم.
همین ایمنی است که لبخندی را بر لبان بزرگ آدمیان جاودانه می کارد.