۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

شکوه

شکوه امید، در کمین مرگ در تیرگی ژرف شب رقصیدن است.

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

راز شرافت

راز شرافت و مهر:
مردن از محبت برای دیگران و نمردن و زنده ماندن برای خود.

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

معشوق من

هزاره مرا خنجر می زنی
ومن محکم تر از پیش ایستاده ام
فریادم از زخم تو به آسمان است
جای جای سینه ام به خون نشسته
و من با چشمان پر اشک خویش
روی ترا می بوسم.
دوریم از تو را چاره می کنم
و با رسیدن پیش پایت جان می دهم.
آنگاه که تن، واپسین میانجیمان باشد
جانم در گذار از تن درنگ نخواهد کرد.

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

به تو

واپسین جرعه شادی
در درازنای هستی
در پس پرده های تو در تو
و به آشکاری خورشید
بر لبانم می رقصد
و مژدگانی نور و مه
در هوای مهر و عشق
با ایستادگی کوه و جسارت انتخاب
در پس هر نگاه
آواز می خواند
آینده در دستان توست
و سپیده در راه.
جرأت پرواز آرزو در روح
نوید آزادی دارد.
فریاد را با آرامش زندگی کن.

کارزار


باد را در سینه به زنجیر کرده ام
بغض فروخورده ام هر روز بر وزن افزون می کند

نگاه من با آسمان است.
سنگ و چوبی که پاهایم را خراشیده
چون گردی کنار می زنم
من چنان در آتشم که ناله مرا مرهم نیست.

ایستادنم برابر با مرگ است.
غرق شدن در بی آرمانی ست.
پایانم در انتظار است
و تنهایی آفرینش ما.
این تن را به خون زنده نگه می داریم
 و دل را با عشق
آنکه می کشد و می خواندم...
آموزه ها در گوشم نجوا می کنند
اهریمن در کمین است، درخت سرو آزاد هزاره هاست که
چشم به ما دوخته و راه پر سنگلاخ.

درد این دم مسموم همراه است
و اشک پالاینده اش.