۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

آزادی

آزادی رویای دست نیافته ی جامعه ی آدمیان است. آزادی به شکل عمومی اش با وجود خواسته ی تقریبا همگانی آن، هنوز به دست نیامده است. ولی درد کشیدن هر یک از این انسان ها از نبود آزادی، حتی اگر خود به تنهایی آزادی را دوست بدارند و بشناسندش، بی عدالتی است.
اینست که حتی در جامعه ای که همه در بند ستم هستند، و همه اسیر و وابسته ی قدرتند، یک نفر به تنهایی می تواند مزه ی آزادی را بچشد. درک شیرینی آزادی تنها به باور داشتن به آن نیست، بلکه به کاربرد آن بستگی دارد. کسی که صدای خود را در برابر ستم بلند میکند و به گوش دیگر انسان ها می رساند، پیش از همه خود آزاد شده  و از لذت آزادی بهره مند گشته است.

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

نیایش

نیایش و دعا کردن آرامش بخش است. چرا که به آدمی یادآوری می کند که چه کمبودهایی دارد، پس از خود بزرگ بینی او می کاهد و رفتارش را نرم می کند. و نیز یادآوری می کند که چه ها را می تواند به دست بیاورد، پس ناامیدی اش را می زداید و از تازگی و نشاط سرشارش می کند.

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

میراث نا تنی انسان


آدیمزاد تفاوتی با دیگر جانوران دارد که بنیادی تر از توانایی اندیشه اش و هوشش و توانایی سخن گفتنش است. همه ی این توانایی ها در خدمت آن تفاوت بزرگ است. و آن تفاوت نقش آگاهی در ادامه ی غریزه و در ادامه ی نسلش و در کیفیت زندگی اش است. آگاهی دست آوردی است که از راه ژن و زاد و ولد و خون جابجا نمیشود.
آگاهی میراثی است که نقشی بنیادی تر از "انتخاب طبیعی"  در تکامل انسان بازی میکند. آگاهی وجودی غیر تنی است که فراتر از پیوندهای تنی، آدمیان را به هم پیوند میزند و خویشاوندشان میسازد.
آگاهی با مهارتهای زندگی متفاوت است. این مهارت ها که آموزشی هم هستند در دیگر جانوارن هم دیده میشود. آگاهی پیوندی مستقیم با باورهای اخلاقی دارد. آگاهی میراث غیر مادی انسان است، میراث روح او.

نخستین گام برای رشد در زندگی مشترک


مرد و زن اگر درکنار هم قرار میگیرند و اگر این کنار هم بودن و زندگی مشترک را اصیل میدانند و آنرا تنها برای دوری از تنهایی و گذران زمان یا ادامه ی عادت پیشینیان و سنت یا خواسته ای احساسی که تا شعله ور بودن احساس پایدار می ماند یا تنها برای بقای نسل نمیدانند، باید از یکدیگر تعریف داشته باشند. از نقش یکدیگر و نیازشان به یکدیگر باید تعریف به دست بدهند. و باید نیاز ساختاری شان را به هم بشناسند تا در برآوردن آن نیاز پیروز باشند.
همین که دو جنس گوناگون در کنار هم جای میگیرند نشان میدهد این نیاز ساختاری برای هر یک از این دو، نیازی ویژه به جنسیت است و نه یک نیاز مشترک میان همه ی انسان ها. برای نمونه، نیاز به غذا نیازی مشترک و فرا جنسیتی است. ولی نیاز مرد و زن به هم برای هر یک از آنها نیازی ویژه و متفاوت از دیگری است. ( چرا که در غیر این صورت بایسته نبود که یک مرد در کنار یک زن برای زندگی مشترک قرار بگیرد و آدم ها می توانستند از میان همه ی هم نوعان خون و نه تنها جنس دیگر، شریکی برای خود برگزینند).
این تفاوت در نیازها، تفاوت در ساختار هر یک از آنها را نشان می دهد. در ک و شناخت این تفاوت های ساختاری میان زن و مرد پیش درآمد آغاز بالندگی آنها در کنار یکدیگر است.

جستجوی بی پایان


انسان موجود گم کرده است. همواره به دنبال چیزی است که نمی داند چیست. هر کسی گم کرده ی خود را در کسی یا جایی یا شیئی یا جایگاهی می جوید. آنها که به همه ی آنچه خواستند رسیده اند، باز به آرامشی که از یافتن گم کرده به دست می  آید نرسیده اند. درونشان هم چنان بی تاب است.
هیچ کس نمی تواند گم کرده ی خود را تعریف کند. چرا که ما تنها یک چیز را گم نکرده ایم. ما بی نهایت را گم کرده ایم. همین است که هیچ چیز نمی تواند جای بی نهایت را بگیرد.
راه جلوگیری از سرخوردگی و ناامیدی از این جستجوی بی پایان، دست کم آگاهی از گم کرده ی راستینمان است. چگونه از گم کرده ای آگاه شویم که نمی توان تعریفش کرد؟ چگونه بی نهایت را بشناسیم؟ و باز نه یک بی نهایت، بی پایان بی نهایت را گم کرده ایم. پس یک نام برای همه ی این مجموعه ی بزرگ برگزیدیم. و این خرسندی ژرفی را با خود همراه دارد. نه از این رو که گم کرده ی مان را میشناساند، بلکه می شناسیم که گم کرده ی مان چه چیزهایی نیست.
این نام که بر این مجموعه ی بزرگ نهادیم، خداست.

نوشتن

نوشتن تنها انتقال دانسته ها نیست، بلکه برای خود نویسنده کشف حقیقت هایی را در بردارد که از وجودشان ناآگاه بوده است.

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

آرمان شهر


آدمیزاد: از راز سر به مهر زندگی آدمی پرده برداشتم و بر چاله ها و مرداب هایش نور افکندم تا مردمانم را در شهر زیبا و بی نقص خرد دیدار کنم.
روح آدمیزاد: ندانستی که خرد جز با پرهیز از همین مرداب ها تعریف نمیشود. شهر خرد همین جاست. و نابخردان هم در آن جای دارند. آنها خود پایه ای از این شهرند، جز با آنها خردمندی یافت نمیشود.

گم شده های ما


گشتن و یافتن. خلاف این قانونی در کیهان نیست. آنکه نمیرسد، یا نمیگردد، یا یافته ی خویش را در نمیابد. بیشتر از دسته ی دومیم.

جوانی

دل های جوان عشق های جوان میخواهند. عشق هایی که به اندازه گیری عقل میخندند. آدمی آنگاه پیر میشود که دلش، ممکن را اندازه بگیرد.

آزادی اندیشه در شعر

مفهوم های گوناگونی که از شعر برداشت میشوند، آفرینش خواننده اند.
از این رو شعر، مستقل از شاعر، زاینده است.

سرزمین آفرینش


غروب خورشید با بردن نور، اندیشه ی چراغ را زنده میکند.
اندیشه در دو جا نمیدرخشد، آنجا که تاریکی ندارد، و آنجا که روشنی ندیده است.

مرزها


تفاوت پاک و ناپاک در نپرداختن به نبایدهاست.
تفاوت بسیار پاک و پاک در پرداختن به بایدهاست.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

انسان با همه ی هستی اش


یک فیلسوف نمیتواند یک عارف باشد. دغدغه ی یک فیلسوف کشف حقیقت است و پاسخ به پرسش هایش درباره ی حقیقت. پس آشکار است که فیلسوف کسی است که پرسش دارد. کسی است که تلاش میکند با کاربرد خرد خویش برای پرسش هایش پاسخ بیابد. یک عارف کسی است که به شناخت رسیده است. و این شناخت را به وسیله ی دیدار و تجربه به دست آورده است. عارف پس از تجربه ی حقیقت با آرامشی ژرف و خرسندی بی پایانی میرسد. پرسشی برایش باقی نمیماند تا دغدغه ی پاسخگوییشان را داشته باشد. حال آنکه فیلسوف بدون پرسش و بدون تردید را به سختی میتوان تعریف کرد.
ولی انسان دارای هستی چند بعدی است. کمتر کسی یک فیلسوف صد در صد است و کمتر کسی یک عارف صد در صد است. پس هر کدام از این حالت ها نیرومندتر باشد، دیگری ناتوان تر میشود. انسان هر چه بیشتر فیلسوف باشد کمتر عارف است و هر چه عارف تر باشد، از میزان فیلسوف بودنش (با تعریفی که کردیم) کاسته میشود.
حرفه ای شدن را از همین دیدگاه میتوان نقد کرد. کسی که حرفه ای است، زمان و وجود خودش را به موضوعی ویژه اختصاص میدهد و خود را وقف یک توانایی میکند تا در آن موضوع و توانایی به صددرصد بودن نزدیک شود. این برجسته شدن در یک ویژگی، بهایی دارد که باید آن را پرداخت. این بها محروم شدن از دیگر بعدهای وجود آدمی است. محروم شدن از درک دیدگاه هی دیگرگونه است. محروم شدن از انسان بودن به چم دارا بودن همه ی ویژگی های یک انسان است. حرفه ای شدن مسخ انسان کامل بودن است. حرفه ای شدن آفت انسان بودن است.

عشق ناب


عشق ناب میان شما زمانی شکل میگیرد که بی نیاز شوی و با یک بی نیاز همراه شوی.
بی نیازی برابر با بی آرزو بودن است. و بی آرزو بودن دیگرسان از بی آرمان بودن است. بی آرزو و آرمان مند بودن برابر با جنبش و پویایی همراه با دوری از هر بند و اطمینان از حال و آینده است. زندگی در حال و تلاش برای زیبایی است.

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

جستارهای دیرینه


هنوز پس از گذشت هزاران سال همه ی فیلسوف ها بر سر جستارهای اساسی فلسفه به تفاهم نرسیده اند. چه بسا تا این پرسشها منحصر به فلسفه است پاسخی قطعی به دست ندهند. ولی در این میان یک چیز روشن شده، و آن اینکه معیار اصلی درستی یک دیدگاه فلسفی پذیرش آن نزد بیشتر مردمان است. مکتبهای فلسفی که به وسیله ی مردم رد شوند کارایی ندارند و این بزرگترین دلیل بر نقص آنهاست.
جالب است که بر خلاف فلسفه، در جستارهای عرفانی از آغاز تا کنون پاسخ ها درون مایه ی یکسانی داشته اند و هماهنگی بسیاری میان عرفا در زمانهای گوناگون و مکانهای گوناگون دیده می شوند! شاید که براستی ابزار شهودی انسان از نیروی خردش تصویری شفاف تر و قابل اعتمادتر به دست میدهد.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

دیدگاهمان به دیگر جانداران

اگر به جای یک گونه از آدمیان، همان طور که اکنون هست، چندین گونه وجود میداشت، چه جنایتها که نمیکردیم و چه دنیای پر از ستمی برای خود نمی ساختیم. همین که همه از یک گونه ایم و همه یکسان، بسیاری از فیلسوفان و دانشمندان و بزرگان جامعه ی بشری و آنها که تاریخ به وجودشان افتخار میکند، نیاز جامعه را بردگی شماری برای شماری دیگر میدانند. چیرگی بر هم نوعان را نبوغ میدانند و راههای این چیرگی را فرمول بندی می کنند.
اگر چند گونه از آدمیان وجود داشتند، احتمالا ضعیفترین گونه غذایمان میشد، و گونه های دیگر را به بند میکشیدیم. و اینها هیچ عذاب وجدانی در ما و کودکان ما ایجاد نمیکرد که این را حق طبیعی خود میدانستیم.
شاید هم گونه ای نیرومندتر با وجدانی آسوده این کارها را با ما میکرد!

از کجا آمده ایم؟

آدمی را اگر از طبیعت بزداییم به هیچ جای آن آسیبی نمیرسد که نجات هم میابد.
آدمی تنها جانداری است که خودش و نه جانداران دیگر، تنها خطر برای پایندگی گونه ی خود است.
آیا به راستی این جاندار از فرگشت دیگر جانداران به وجود آمده؟

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

شهر

شهرنشینی بسیاری از ویژگیهای اخلاقی آدمی را دیگرگون کرده است. برای پی بردن به این دیگرگونی تنها بسنده است که مردمان شهری بزرگ و یک روستا را بنگریم تا سراسیمگی، پریشانی و در خود فرورفتن شهرنشین ها را دریابیم. و بسنده است که دوره ای کوتاه با آنها زندگی کنیم تا فردگرایی، افسردگی و کمبود همدردی را در زندگی شهری نسبت به روستایی ببینیم.
این ها مقایسه ای از دو کرانه ی زندگی شهری و روستایی است. و میزان این کمبودها با بزرگی شهر پیوند مستقیم دارد. هرچه شهر بزرگتر باشد، روح پژمرده تر میشود.
 هرچند که مزیتهایی در زندگی شهری هست که نمیتوان به سادگی از آنها چشم پوشید، ولی پیشروی زیاد در این مسیر و ساختن شهرهایی هرچه بزرگتر آدمی را از انسان بودن خود تهی میکند. باید اندازه ی بیشینه ای برای شهرها در یاد داشت. به جای یک شهر بزرگ چند شهر کوچک بسازیم. تا روی هم رفته زندگی بهتری داشته باشیم. هم روح و احساسمان رشد کند و هم دنیایمان!

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

نزدیکی

درد مشترک بیش از شادی مشترک مایه ی نزدیکی آدمهاست.

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

بیان خود

آنکه احساس های ژرف دارد، برای بیان خود باید شعر بگوید، یا به ناچار سکوت میکند.

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

انسان پیروز

انسان پیروز در زندگی لزوما کسی نیست که حقیقت را کالبد شکافی کند، پیروز کسی است که حقیقت را پیدا کند. و پیدا کردن حقیقت همیشه همراه شناخت و توضیحش نیست. گاهی تنها کاربرد چشمها حقیقت را نشانمان میدهد.

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

گذر کن!

بدی را در وجودش می دید. بد بودن را تجربه کرده بود. توانایی زشت بودن را در سرشت همه ی مردمان یافته بود. از اندیشه ی زشتی و بدی سخت هراسناک بود و همه ی عمر به اندیشه ی چگونه بد نبودن گذرانده بود. روزگار سخت اندوهناکی را می گذراند چرا که راه گریزی از سرشت خود نداشت، افسوس که خوب بودن را اندیشه نکرده بود!

نخستین نیاز جامعه های انسانی

آدمی را خود آگاهی و دانش بیش از آزادی نیاز است.
انسانی آگاه در استبداد هم تسلیم ستم نمیشود و آزادی را برای خود و اطرافیانش به ارمغان می آورد. و نادان، به تکه نانی آزادی خود را می فروشد یا حتی بی هیچ چشم داشتی آزادیش را به دیگری می بخشد.

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

نقش دانایی در کردار آدم

آدمیزاد مجموعه ای از خواهش های گوناگون و ناسازگار در درون خود دارد. ولی خود را، آن چشمی که به این خواهش ها می نگرد و دست چین شان می کند، فرای آنها می بیند. اندیشه ی او آن چیزی است که نمی تواند خود را از آن جدا کند. آدمی همین اندیشه است. از همین رو، در توانش نیست که چیزی را ناساز و نایکسان با اندیشه اش  انجام دهد. گاهی که توان روبه رویی با خواهش های درونش را در خود نمی بیند، دست به توجیه و فریب خود میزند. دلیلی برای خود می سازد تا اندیشه ای همگام با خواسته ی خود پیدا کند و بتواند به آن برسد. به نظر به همین دلیل است که سقراط دانایی را سد راه هر کژروی می داند و نادانی را ریشه ی گمراهی. چرا که هر کس داناتر باشد از فریب خویش و تسلیم خواهش های درونی شدن دورتر می شود.

ناگواری ها

هیچ ناگواری در زندگی آدمی آن اندازه بزرگ نیست که نتواند آن را تاب آورد، مگر آنکه کاری کند که در پیشگاه خویشتن خویش شرمنده شود.

راست کرداری و شجاعت

واپسین کمبود و نقطه ی سیاهی که در شخصیت هر کس در پس رفتار ناپسندش می توان یافت، ترس است. ریشه ی مشترک تقریبا همه ی نا بسامانی های پندار و کردار آدمی از ترس بر می خیزد. ترس از آینده آز می آورد ناایمن بودن و نا مطمئن بودن به خود غرور را به همراه دارد و ترس از تنهایی و از دست دادن دارایی ها، رشک ورزیدن و بدخواهی را بر آدمی چیره می کند. سه گناه نخستین آدم.
نقش یکتاپرستی در پرورش اخلاق ریشه در از میان بردن همه ی این ترس ها دارد. یکتاپرستی باور به خدایی است که یکتاست و پرورنده و فرمانروای کوچک و بزرگ کیهان و دانای درون و برون انسان است. زمانی که همه ی وجود و کار خود را در یک نقطه جمع ببینیم، و همه چیز را به هم پیوسته و مرتبط بدانیم، آنگاه از رویدادهای به ظاهر آشفته و بیرون از دایره زورمندی و دانایی مان به هراس نمی افتیم. هر چند که مسیر ارتباط آنها به هم روشن نباشد، اما سرانجام همه ی آنها را می دانیم به کجا می رسد و سر رشته شان دست کیست. پس از ژرفای دل ایمن می شویم.
همین ایمنی است که لبخندی را بر لبان بزرگ آدمیان جاودانه می کارد.

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

راه ما

دریای آتش را
نفس باد را
لبخند ابر را
در میانه ی زمان
در درست می گیریم.
رنگ ها را در بی رنگی خود
و مزه ها را با کام خویش
زیر پا می گذاریم.
من و تو
از فرای غم و سرور
بیش از تاب و شور
تنها یک واژه را یاد می کنیم
و هستی اش را ناب ترین سرود می خوانیم
عشق.

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

عشق


عشق یک نام است نه یک صفت. نمی توان عاشق تر بود، نمی توان اندکی عاشق بود. عشق کمیتی بسته ای است. صفر و صد است، سیاه و سپید است، عاشق صد است و بی عشق صفر، عاشق سپید است و بی عشق سیاه. میانه و خاکستری موجود نیست.
از همین رو است که ناگهان پیدا می شود و ناگهان دگرگونی می آفریند.
هرچند برای سپیدی و صد بودن آمادگی نیاز است و این آمادگی ممکن است زمان و تلاش بخواهد. ولی تا لحظه ای ناشناس، تا موعدی مطمئن برای پیرو راه، رسیدن به این گوهر زمان می برد.

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

درد عشق


درد عشق نه دردیست که عذاب باشد، اشکی است که از کنار لبخندی می گذرد و سنگینی باریست که شادابی می آورد و بیماری است که در پی درمان نیست.

جایگاه معشوق


زندگی لیلی در یاد مجنون است نه در خانه ای از سنگ، و وصال و دیدار لیلی در دل مجنون است نه بر روی خاک.

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

تغییر گذشته

آزمایشهایی انجام شده است که توانایی تغییر گذشته را برای انسان به اثبات می رساند. قرآن در آیه ی 70 سوره ی فرقان به کسانی که از راه خطا بازگشته اند و در راه نیکی و سامان دادن گام برمیدارند مژده داده که نه تنها زشتی هایشان بخشیده می شود که به جای آنها نیکی گذاشته می شود. به نظر این جابجایی تنها نمادین نیست که به راستی گذشته ی انسان را می توان دیگرگونه کرد و بهبود داد.

ساخت زندگی

زندگی و جهان آدمی با اندیشه هایش ساخته می شود، تا به آن اندازه عده ای می گویند هر کسی را دنیایی است که از دنیای دیگران جداست و راهی برای دسترسی و شناخت دنیای یکدیگر نداریم. هرچند که این سخن تا حدی گزاف گویی می آید.

حال که اندیشه مان این اندازه در ساختن کیهانمان تواناست، شناخت و تصور جهان ها و زندگی هایی که می توان ساخت و آشنایی با اینکه چگونه می توان بود و شد بسیار اهمیت میابد. اینجاست که خواندن کتاب در ساخت زندگی اثر شگفت آور خود را می سازد. کسانی که کتاب می خوانند، در سرگذشت دیگران درنگ می کنند و تخیل خود را به کار می گیرند، تنها با اندیشه ی متفاوتی که برای خود رقم می زنند، زندگی متفاوت و شگفتی را برای خود می سازند.

سالگردها

آیین برگزاری سالگرد برای روزهای مهم زندگی فردی و اجتماعی که از سالهای دور زیست آدمی برای ما به ارث رسیده، اثر و کارکردی بیش از یادآوری دارد. دو ویژگی خاص و دارای اهمیت دارند: 1. گردهایی چندین نفر پیرامون موضوعی مشخص انرژی همه آنها را گرد می آورد که باعث می شود هر کدام از آن افراد انرژی چندین برابر دریافت کنند و مجموع این انرژی ها در ساخت دنیای آنها بسیار نیرومندتر میشود.

2. تمرکز و یادآوری یک خاطره، یک روز یا یک رویداد، حس و انرژی همان رویداد نخستین را با خود می آورد و به این می ماند که به راستی تکرار شود. و هر چه این سالگردها را جدی تر و با احساس تر برگزار کنیم، به حرکت مان در مسیر دلخواه آسانی بیشتر می بخشد

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

رشد شخصیتی

بیشتر، مردمان از روی خانواده و فرهنگ جامعه و موقعیت تاریخی خود شخصیتی
را برای خود برگزیده میابند که آن را چون سرنوشتی پایسته برای خود می
پذیرند.
نیروی ذهن و اندیشه ی آدمی فراتر از نیروی تاریخ و جامعه و حتی ژن می
تواند به کار بیاید. برای رشد جهشی در شخصیت و اخلاق باید که هر دم خود
را از نو آفرید و شدن را معنا کرد.
زیستن را باید از زندان بی جنبش گذشته و تاریخ فراتر برد.
آدمی می تواند آفریدگار خویش باشد. کردار و پندار و گفتارمان هر چه باشد
می تواند به آنچه می خواهیم تبدیل شود

رابطه ی انسان و کیهان

خدا آگاهی و اراده ای برتر از ماست ولی نه به کلی جدا از کیهان و انسان.
مرز میان خدا و این کیهان که ما نیز از آنیم یک خط مشخص نیست بلکه همچون
یک طیف است. نمی توان دقیقا گفت که کجا انسان پایان میابد و خدا آغاز می
شود. آنها نه یکسره از هم گسسته اند و نه یکسره یکسان. اینکه بگوییم از
خدا جداییم همان اندازه ناراست است که بگوییم خود خداییم. و اینکه بگوییم
ما هم خداییم همان اندازه درست است که بگوییم آدمیم.

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

نشانه ها

خداوند در قرآن یادآور شده که برخی را گمراه می کند. گروهی از ستم کاران
را و کسانی را که نشانه های او را انکار می کنند و می پوشانند. کفر به
معنی پوشاندن و نادیده گرفتن است. نشانه های خدا در سراسر هستی است. از
شب و روز و خورشید و ماه تا فصل ها و سالها. این ها نشانه ای عمومی است.
جز آن نشانه هایی ویژه برای هر انسان نیز وجود دارد که راهنمای زندگی
اوست. نشانه هایی که به شکلی او را از درستی و نادرستی راهش آگاه می کند.
گاهی ندا و یادآوری و تلنگری از درون است و گاهی ساز و برگ دنیای بیرونی
نهیب می زند. نادیده گرفتن این نشانه ها صدایشان را آرام می کند و در پی
چند سال بی توجهی خاموش می شوند. آن گاه است که گمراهی بیش از هر زمانی
نمایان می شود.

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

تلاش انسان

تلاش های آدمی از عشق او نیرو می گیرند. هر که عاشق تر است، تلاشش بیشتر است. مهم تر آنست که هر کس عاشق چه چیزی است. برای انجام کارهای بزرگ باید نخست عشق های بزرگی رابه دست آورد.

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

شرافت

خداوند کرها را دوست ندارد. و همچنین کورها را. کرها و کورهایی که می شنوند و می بینند ولی خود را به نفهمیدن می زنند. جنبندگانی مرده، مردمانی تهی، اجساد روی زمین، سازش کاران با ستم، بوی تعفن و ترس می پراکنند و در چنگال زشت هوس می آرامند. اما تمام چنین زیستنی با بازگشت به راستی در واپسین دم زندگی پاک می شود.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

آفرینش

چه بسیار نوشتن ها که رنج ها را کاهش می دهند. هراس فهمیده نشدن را از
میان می برند، و اطمینان وجود را به ارمغان می آورند. تمام احساس و باوری
که در وجود یک انسان است، با وجود آگاهی از وجودشان، تنها پس از بیان شدن
آفریده می شوند. که آفرینش به این جهان آوردن است. هیچ چیز از نیستی به
هستی نمی آید، بلکه از جهانی دیگر به جهان ما آورده می شود.
احساس های بزرگ، شگرف و نیرومند درون انسان ها متعلق به این جهان نیست.
تنها با بیانشان به دیگران، بر روی کاغذ یا به وسیله ی نگاه یا رفتاری
است که به دنیا می آیند و دلهره ی ناشناخته ماندن را می کاهند.
انسانی که برای شناساندن خدا آفریده شده، اگر نیافریند بیهوده زیسته است.
گوهر هستی انسان آفرینش است.

جلوه های آدمیزاد

نور خورشید، صدای همهمه ی بازی کودکان، نگاهی نگران پشت پنجره، لبخندی
خرسند از آغاز روزی نو، اتاقی تاریک در هراس از نور، نگاهی نا امید به
زمین دوخته، چشمانی بسته از رویایی شیرین، آهی از سر درد، گامهایی برای
اندیشه، بلند خواندن کتابی برای زندگی، بن بستی در پایان زندگی، آفرینش
یک نوزاد، دستان آلوده ی جنایت کار، شکم به کمر چسبیده ی سیاهی، واپسین
نفس های زندگی لب پرتگاه، درخشش خورشید بر چشمانی نیمه باز، اشک
سپاسگزاری از خدا، آینده ای ناپیدا...
جلوه های پیچیده ی انسان در مسیر ساده ی زندگی...

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

خرسند زیستن

آنکه امروزش را به حسرت فردایی دیگرگونه بگذراند، فردای دیگرگونه اش به
حسرت امروز خواهد گذشت.
چرا که هر زمان و موقعیتی مزیت ها و معایب ویژه ی خود را دارد و با حسرت
خوردن شانس بهره بردن از مزیت ها از دست می رود.

نیک شمردن

یکی انسان بود و یکی انسان بود. یکی می خورد و یکی می خورد. یکی زندگی می
کرد و آن یکی زندگی می کرد. یکی کشاورز بود و دیگری کشاورز بود. یکی نیکی
می کرد و یکی نیکی می کرد. یکی از دنیا رفت و دیگری نیز از دنیا رفت. نام
این را پاک نهادند و نام آن را پوچ.
این نیکی را شناخته بود و دوستش می داشت و آن عادت ها را دیده بود و
تکرارشان می کرد...

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

زندگی در حال

تمرکز بر یافتن خطاهای دیگران، هرچند که راست باشد، تمرکز بر زندگی و پیشرفت خویشتن را باز می دارد و لذت زندگی در حال را از انسان می گیرد. چرا که خطاهای دیگران را پس از آنکه روی می دهند بررسی می کنیم و این زندگی کنونی را از ما دور می کند.

مسیر نیک

یافتن مسیر نیکی، شناخت خویشتن و تلاش در کار نیک برای رسیدن به نیکی بسنده نیست. تلاشی ساده و اساسی پیش نیاز اینهاست و آن جای گرفتن در محیطی نیک همنوا و ساختار درونی انسان و هم نشینی با مردمانی هم مسیر انسان است. جز از این راه هر تلاشی بیهوده خواهد بود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

پایداری

یکی از ریشه های بزرگ خرد شدن مقاومت انسان در برابر دشواری ها، در حال
زندگی نکردن و نگرانی و ترس از آینده است. آینده همیشه راحتتر از آنچه که
از آن می ترسیم می گذرد.

سختی و دشواری

در ساختار زندگی دشواری وجود دارد. و این دشواری ها برای حل شدن و
آموزنده بودن وجود دارند. ولی هنگامی که به بیراهه برویم به سختی می
افتیم که این نه به خاطر قوانین زندگی و طبیعت که از روی نادانی ماست.
سختی ها آرامش را از انسان می گیرند و دشواری ها آسایش را.
سختی کشیدن با تحمل دشواری یکسان نیست. دشواری سازنده است و رشد دهنده ی انسان. دشوار در پارسی باستان به شکل دشخوار بوده است به معنی خلاف و وارونه ی آسان. دشواری آسان نبودن راه است. و این آسان نبودن ها برای آموزنده بودن است. راه گذر از دشواری ها هم همین دانستن ارزش آنها و دریافت پیام آنها است. ولی سختی ها از کارهای نادرست ما برایمان پیش می آیند و راه درمانشان بازگشت از آن شیوه ی نادرست و دگرسازی شیوه ی اندیشدن در آن موضوع است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

وفاداری

وفاداری را در حالت کلی می توان ویژه ماندن نسبت به کس یا چیزی دانست.
بیشترین میزان این ویژه ماندن در رابطه های نزدیک انسانی به ویژه همسری
است. ولی مرز این ویژه ماندن برای یک نفر و جدا بودن دیگری کجاست؟ آیا
همه زمینه های وجود را باید ویژه و اختصاصی کسی کرد؟ آشکار است که چنین
چیزی را نمی توان همراه با خشنودی به دست آورد.
باید میزانی برای شناخت آنچه باید و نباید ویژه بماند برگزید. این ملاک
می تواند بررسی این موضوع باشد که هرچه را نتوان درباره ی همه ی آدم ها
به کار بست باید درباره ی شخص یا اشخاص برگزیده ای با کار بست. و هر چه
را که بتوان به همه ی انسان ها هویدا کرد چیزی از وفاداری شخص کم نمی
کند.

تنهایی

انسان همان گونه که به اجتماع و با دیگران بودن نیازمند است، به تنهایی
نیاز دارد. تلاش برای جایگزین کردن کسی با تنهایی نا خرسندی به همراه
دارد.

عمر بسنده

زندگی بسیاری از اندیشمندان نشان می دهد که چهل سال عمر، برای آفرینش بزرگترین اندیشه ها بسنده است.

لذت زندگی

لذت راستین زندگی نه در انجام دادن هر چه می خواهیم که در تن ندادن به بسیاری از وسوسه ها - هر چند کوچک- است.

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

دوست داشتن ها

من تو را دوست دارم، و تو مرا دوست داری.
من عشق را سراسر اشتیاقم، و تو عشق را سراسر احساسی.
ولی سخن من از عشق با سخن تو یکسان نیست. عشق هر دوی ما زیبا و بزرگ است. عشق تو ژرف است ولی عشق من بلند.
و این گونه در پاسخ واژگانت سکوت می کنم، در برابر احساست به لرزه می افتم، به زیباییت تعظیم می کنم، و عشق می ورزم.

پرسش گری

آدمی پاسخ پرسش هایش را نه خود که از کیهان می گیرد.
خویشکار (وظیفه) آدمی پرسیدن و پی گیر پاسخ بودن است، کار خدا روشن کردن پاسخ برای انسان.

چگونه خواستن

تنها از خدا کمک خواستن، با نیاز ما به دیگر انسان ها در زندگی، به ظاهر در تناقض است. اما از این کمک تا آن کمک فاصله است. کمکی که از خدا می خواهیم همراه با امید به اوست. و کیست که انکار کند بی امید کمک خواستن بیهودگی است.
ولی هنگامی که از دیگران کمک می خواهیم، امیدمان نه به شخص که باز هم به خدا باید باشد. کمک خواستن از دیگر انسان ها در راستای کمک خواستن از خدا و وسیله ای برای اجرای کمک خدا باید باشد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

گزیر در بزنگاه

در زمان هایی که تصمیمی اخلاقی باید برگزید، اندیشیدن و سنجیدن نادرست است و باید باوری را که در هنگام رهایی از فشار گزینش داریم به کار ببندیم، تا از فریب خویش بدور باشیم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

خویشکاری در زندگی

برترین خویشکار(وظیفه) آدمی شکوفا کردن همه ی استعدادهایش با نگرش به نخستینگی (اولویت) آنها است. نخستین پیش شرط این شکوفایی پاکی است.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

شکوه

شکوه امید، در کمین مرگ در تیرگی ژرف شب رقصیدن است.

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

راز شرافت

راز شرافت و مهر:
مردن از محبت برای دیگران و نمردن و زنده ماندن برای خود.

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

معشوق من

هزاره مرا خنجر می زنی
ومن محکم تر از پیش ایستاده ام
فریادم از زخم تو به آسمان است
جای جای سینه ام به خون نشسته
و من با چشمان پر اشک خویش
روی ترا می بوسم.
دوریم از تو را چاره می کنم
و با رسیدن پیش پایت جان می دهم.
آنگاه که تن، واپسین میانجیمان باشد
جانم در گذار از تن درنگ نخواهد کرد.

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

به تو

واپسین جرعه شادی
در درازنای هستی
در پس پرده های تو در تو
و به آشکاری خورشید
بر لبانم می رقصد
و مژدگانی نور و مه
در هوای مهر و عشق
با ایستادگی کوه و جسارت انتخاب
در پس هر نگاه
آواز می خواند
آینده در دستان توست
و سپیده در راه.
جرأت پرواز آرزو در روح
نوید آزادی دارد.
فریاد را با آرامش زندگی کن.

کارزار


باد را در سینه به زنجیر کرده ام
بغض فروخورده ام هر روز بر وزن افزون می کند

نگاه من با آسمان است.
سنگ و چوبی که پاهایم را خراشیده
چون گردی کنار می زنم
من چنان در آتشم که ناله مرا مرهم نیست.

ایستادنم برابر با مرگ است.
غرق شدن در بی آرمانی ست.
پایانم در انتظار است
و تنهایی آفرینش ما.
این تن را به خون زنده نگه می داریم
 و دل را با عشق
آنکه می کشد و می خواندم...
آموزه ها در گوشم نجوا می کنند
اهریمن در کمین است، درخت سرو آزاد هزاره هاست که
چشم به ما دوخته و راه پر سنگلاخ.

درد این دم مسموم همراه است
و اشک پالاینده اش.