۱۳۹۶ آذر ۵, یکشنبه


روزگار می‌تواند هستیت را بگیرد، ولی چیستیت را تنها خودت می‌توانی از دست دهی.

آنگاه که بمیری، تنها تن خویش را از دست داده‌ای، ولی منشی که ساخته بودی، یعنی هرآنچه از زیبایی و زشتی، نیرومندی و سستی، شیفتگی و بی‌زاری، در خود داشتی، برای دیگران می‌ماند. هنوز کسی می‌تواند دوستت بدارد، کسی می‌تواند از تو پند بگیرد، می‌تواند روش زندگیت را الگو سازد تا همانند تو شود. بیش از تنت چیزی را از دست نداده‌ای. آنچه که خویشتن می‌شمارده‌ای، باز خواهد ماند. حتی اگر با بیماری، هوش و خردت را از دست بدهی، آفرینش تو از زندگی، یعنی منشت، برای دیگران بی‌آسیب خواهد ماند.

تنها هنگامی خودت را نابود شده می‌بینی که خودت، با خودت کژپیمانی کنی، و چیزی شوی که از آن دور می‌شده‌ای. تنها همین گاه است که دلباخته‌ات فراموشت می‌کند، نمونه‌ای می‌شوی از آنچه نباید بود، و چیستیت را برای همیشه از دست خواهی داد.  

۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه

اندیشه به مانند ابزار

اندیشه‌ها و باورهای ما، در نهایت کارکردشان ساخت شخصیت و دنیایی بهتر برای ماست. به وسیله‌ی اندیشه‌های خود، با جهان پیرامون روبرو می‌شویم، از خوشی‌های آن لذت می‌بریم و دربرابر دشواری‌هایش تاب ‌می‌آوریم. به وسیله‌ی اندیشه‌هایمان با دیگران روبرو می‌شویم و کار می‌کنیم. کارکرد اندیشه‌ همچون کارکرد ابزار است، ابزاری بی‌مانند و بسیار کارا. اگر اندیشه‌ی خود را با خویشتن یکسان ندانیم و به اندیشه تنها به عنوان ابزاری نگاه کنیم که دستیار و یاری‌رسان ما است، آنگاه ساده‌تر از آنها دل می‌کنیم. اگر نقدی بر آنها ببینیم به آسانی اندیشه ای بهتر را جایگزینش می‌کنیم و از کسانی که کاستی‌های اندیشه و باورمان را نشان‌مان می‌دهند سپاسگزار می‌شویم و نه دلخور. مگر نه اینکه همین رویکرد را نسبت به دیگر ابزارهای خود می‌داشتیم اگر رایگان بودند؟ آیا هر روز در پی ابزارهایی کاراتر نبودیم.

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

پرسش ۴

آدمیان از چیزهایی گوناگونی می‌ترسند. رفتار آنها را نیز می‌توان با شناخت ترس‌هایشان تا اندازه‌ای پیش‌بینی کرد. رفتار کسی که از فراهم شدن زندگی مادی خود در ترس است، با کسی که از داوری دیگران می‌ترسد، با کسی که از تنهایی می‌ترسد و ... دیگرگونه است. در یک دسته‌بندی چکیده، چند گونه ترس می‌توان برای آدمیان یافت؟ و آیا ترسی هست که ریشه‌ی همه‌ی این ترس‌ها باشد؟

پرسش ۳

برخی ویژگی‌ها را از دید نظری نمی‌توان با یکدیگر گرد آورد. مانند سپید رنگی و سیاه رنگی همزمان یک پیکره. برخی از ویژگی‌ها را از دید نظری می‌توان در کنار هم پنداشت، ولی از دید عملی نه. مانند خودرویی که هم بسیار تند برود و هم ترمز سستی داشته باشد. چنین خودرویی، عمر چندان درازی نخواهد داشت که بتوان از آن در کنار دیگر خودرو‌ها سخن گفت. با این پیش‌گفتار، کدام ویژگی‌های رفتاری و شخصیتی انسان را نمی‌توان همزمان در یک نفر دید؟ آیا می‌توان چنین ویژگی‌هایی برای انسان پیدا کرد؟

پرسش ۲

کسانی که به دین، به عنوان فرستاده‌ای از سوی آفریدگار هستی ولی نادیدی، باور دارند، جایی را در جهان‌بینی خود برای پذیرش آنچه فرای درک انسانی است باز می‌گذارند. ولی مرز میان این باور و خرافه را کجا می‌گذارند؟

پرسش ۱

آیا باور به خدا، برای داشتن بعد معنوی در زندگی، نیاز است؟

۱۳۹۵ تیر ۱۱, جمعه

پرسش‌های بی‌پاسخ

نگاه بی‌جانب به اندیشه‌های گوناگون آن اندازه دشوار هست که تغییر اندیشه‌های نادرست‌مان زمان درازی بگیرد. به دید من، پیش از بیان گزاره‌های منطقی، این پرسش‌ها هستند که تلنگری به اندیشه‌ها و باورهای ما می‌زنند و ما را به اندیشیدن وامی‌دارند و چرخشگاه باورهای ما را می‌سازند. از این پس، من نوشته‌هایی را خواهم نوشت که تنها پرسش هستند و بی‌پاسخ.

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

چرا اندکی بینش آماری برای گفتگوهای روزمره نیاز است؟

در گفتگوهای مردم در فضای آنلاین مانند فیس‌بوک که دقت کنیم، یا حتی گفتگوهای روزمره‌ی خودمان و آشنایانمان را که به یاد بیاوریم، شیوه‌ی استدلال نادرستی را میتوانیم پی‌درپی ببینیم که جلوی به بار نشستن گفتگو را می‌گیرد.

من در اینجا می‌خواهم به تفاوت پدیده‌های پیچیده‌ی اجتماعی با پدیده‌های غیرپیچیده مانند قانون‌های فیزیک کلاسیک اشاره کنم و اینکه این تفاوت‌ها چه تغییری در شیوه‌ی استدلال ما برای طرح قانون‌های کلی خواهد گذاشت.

در دنیای علم فیزیک، دست کم در بخش فیزیک کلاسیک که من با آن اندک آشنایی دارم، دانشمندان می‌توانند قانون‌هایی کلی درباره‌ی جهان پیرامون ما بیابند که انتظار این است که در همه جاهایی که برای آن تعریف شده‌اند رفتار یکسانی داشته باشند. قانون جاذبه را در نظر بگیرید. می‌توان پیش‌بینی‌هایی بر پایه‌ی قانون جاذبه کرد با حساب دقیق واندازه‌گیری شده. می‌توان این قانون را در هر گوشه‌ای و شرایط گوناگونی آزمایش کرد و انتظار داشت که همیشه یک رفتار داشته باشد. در حقیقت، این قانون در گستره‌ی مرز‌هایی که برایش تعیین شده، همیشه رفتار یکسانی دارد.

از آن سو، پدیده‌هایی هستند که به آنها پدیده‌های پیچیده می‌گویند مانند دنیای زیست‌شناسی و رفتار‌های اجتماعی. این دست از پدیده ها هماره از سوی یک عامل مرکزی مهار و ساماندهی نمی‌شوند. بلکه رفتاری که از سیستم می‌بینیم، برآیند رفتارهای گوناگون و حتی ناهمگون عامل‌های کوچک است. برای نمونه، ایستادن مردم برای تشویق یک اجرای موسیقی را در نظر بگیرید. هیچ کسی به مردم نمی‌گوید که پس از یک اجرا باید نشسته تشویق کنند یا ایستاده. اینکه چرا مردم گاهی می‌ایستند به شرایط گوناگونی بستگی دارد، مانند اینکه هر کسی کیفیت اجرا را چگونه ارزیابی می‌کند و چند درصد تماشاچیان خرسند شده‌اند، اینکه آیا هر کسی با آشناهای خود به آنجا آمده یا نه، اینکه دیدگاه آشنایانش درباره‌ی اجرای موسیقی چه بوده است، اینکه جایگاه مردمی که از اجرا لذت برده‌اند در میان تماشاچیان کجا است، آیا همه‌جا پراکنده‌اند یا تنها در جلو یا انتهای سالن هستند، و شرایط گوناگون دیگری که می‌توان تصور کرد. دیگر سیستم‌های پیچیده‌ هم همین گونه‌اند مانند تن جانداران و اینکه چگونه همه‌ی سلول‌ها و ژن‌ها و مولکول‌ها در کنار یکدیگر کار می‌کنند، یا روان انسان که رفتارش به شرایط گوناگونی وابسته است.

از این رو، پیش‌بینی رفتار یک سیستم پیچیده به سادگی سیستم‌های ساده نیست. حتی کوچک‌ترین تغییری در یک بخش کوچک از یک سیستم پیچیده می‌تواند باعث پدید آمدن آبشاری از تغییرها شود که سرانجام به تغییر رفتار کلی سیستم بیانجامد. و زمانی هم که رفتار یک سیستم پیچیده تغییر می‌کند نمی‌توان به آسانی دلیل آن تغییر رفتار را پیدا کرد.

برای پیش‌بینی رفتار سیستم‌های پیچیده به جای قانون‌های دگرگون ناشدنی، از میانگین و دیگر مفهوم‌های آماری بهره می‌بریم. برای نقض یک قانون فیزیکی تنها یک نمونه‌ی نقض بسنده است. انتظار از آن دست از قانون‌ها این است که همیشه یکسان باشند. ولی چنین انتظاری از سیستم‌های پیچیده نیست، چرا که دانش ما از همه‌ی فرایند‌هایی که سیستم‌های پیچیده اثر می‌گذارند ناچیز است. اگر می‌خواهیم رفتار یک جامعه در برخورد با گدایان را بسنجیم، میانگین رفتار آن مردم را بیان می‌کنیم. اگر بگوییم که مردم برزیل بیش از مردم روسیه به نیازمندان کمک می‌کنند، منظور ما به راستی این نیست که هر برزیلی بیش از هر روس، دستگیر است. بلکه منظور این است که درصد برزیلی‌هایی که دستگیرند بیش از روس‌هایی است که دستگیرند.

فراموش کردن همین تفاوت سیستم‌های پیچیده و ساده باعث بازگویی دیدگاه‌های بی‌معنی می‌شود. برای نمونه جایی میخواندم که مردم ایران از غمگین‌ترین مردمان دنیا هستند. کسانی در زیر این نوشته نمونه‌ی نقض آورده بودند که نویسنده اشتباه میکند و خود آنها کسانی را می‌شناسند که بسیار شاد زندگی می‌کنند. یا حتی بدتر، نمونه‌ی نقض‌شان تنها خودشان بودند. برای نقض داوری درباره‌ی یک سیستم پیچیده، یک نمونه نقض بسنده نیست.

ولی اشتباهی که حتی همه‌گیرتر است، برشمردن چندین نمونه نقض برای نقض یک داوری است. برای نمونه، یک نفر ممکن است بگوید من نه یک ایرانی، که ده ایرانی را می‌شناسم و همه‌ی آنها آدم‌های شادی هستند، پس داوری آن نوشته اشتباه است. در اینجا نیز باید به یاد داشته باشیم که برای تغییر میانگین یک جمعیت بزرگ به نمونه‌های بسیار بیشتری از چند‌تا و حتی چند ده تا نیاز است. زمانی که میانگین یک جمعیت چند هزار نفری را بیان می‌کنند، نمونه‌‌های نقض دو، سه، ده یا حتی صد نفری هم تغییر چندانی نمی‌توانند به وجود بیاورند. از سوی دیگر، دانش ما درباره‌ی همین اندک نمونه‌هایی هم که داریم شخصی و غیرعلمی است. یعنی ما همه‌ی آدم‌هایی را که می‌شناسیم از جنبه‌های گوناگون و به یک روش بررسی نکرده‌ایم تا میزان شادی‌ آنها را با سنجه‌ای که بتوان با دیگران مقایسه کرد به دست بیاوریم.

روی هم رفته، حتی توصیف رفتار یک سیستم پیچیده اغلب کاری بسیار زمان‌بر و پرهزینه است و نیازمند بررسی روشمند و علمی. باید به کسانی که چنین توصیف‌هایی می‌کنند به دیده‌ی نقد نگریست تا فریب داوری‌های نسنجیده را نخوریم. از دیگر سو، رد کردن پژوهش‌هایی که سیستم‌های پیچیده را توصیف می‌کنند هم به سادگی یک جمله و پاراگراف نیست و کسانی که چنین برخوردی دارند تنها خود را از یک بینش درست ناکام می‌گذارند.

۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

راهی برای شاد بودن، داشتن یک دل‌مشغولی‌ لذت‌بخش و مستقل از جهان است

 کارل یونگ می‌گوید شاد بودن به معنی بودن در جایی امن و به دور از سختی نیست، بلکه شاد بودن یعنی باور داشتن به توانایی خود در روبرویی با سختی‌ها. اگر این تعریف را در نظر بگیریم، آنگاه یکی از وسیله‌های شاد بودن این است که برای خود کنشی لذت‌بخش پیدا کنیم که بتوانیم غرقش شویم.

 اگر بتوانیم غرق در کنشی شویم، به این معنی خواهد بود که گذشته و آینده را فراموش کرده‌ایم، دو زمانی که سرچشمه حسرت و ترس هستند، و در زمان حال زندگی می‌کنیم. حال اگر این کنش، کمتر نیازمند شرایط پیرامون‌مان باشد و بیشتر به خود ما وابسته باشد، کمتر از زیر و زبر روزگار آسیب می‌بیند. به این سان، ما از اینکه در هر شرایطی می‌توانیم از زندگی خود لذت ببریم آسوده‌دل می‌شویم و شادی‌مان ژرف‌تر می‌شود.

۱۳۹۴ خرداد ۱۰, یکشنبه

چرا خشمگین می‌شویم؟

همان‌جور که خشمگین شدن در یک گفتمان، نشانی از سستی استدلالمان است؛ خشمگین شدن در روبرویی با یک پدیده نیز نشانی از نا‌توانیمان در تسلیم نشدن به آن پدیده است. و از این رو است که تلاش میکنیم به وسیله‌ی خشم خود میز بازی را به هم بریزیم. هر چند که این رویکرد شاید چندان کارا نباشد و برخوردی آرام و اندیشمندانه بهتر خواهد بود.
منظور من از تسلیم شدن به یک پدیده، تاثیر پذیرفتن از آن، بر خلاف خواست و اراده‌‌ی خودمان است.

۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

شادی چیست؟

اگر شادی را هدف نهایی زندگی بدانیم، باید بتوانیم به خوبی بشناسانیمش. ولی از آنجا که کیفیت احساس‌ها را نمی‌توان به روشنی نشان داد، ناچاریم تنها به نشانه‌های یک انسان شاد اشاره کنیم تا درباره‌ی میزان شادمانی خود داوری کنیم.

به دید من، اگر همه‌ی ویژگی‌هایی که بر‌می‌شمارم در یک نفر گردهم بیایند، می‌توان او را انسان شادی نامید، ولی هر کدام از آنها به تنهایی نمی‌توانند برای شاد بودن بسنده باشند.

۱. پایداری در برابر ناخوشی‌ها و تغییرهایی که در زندگی پیش می‌آیند. به دید من، کسی که به گونه‌ای ژرف شاد باشد، دیرتر شادی خود را از دست می‌دهد و کمتر از ناخوشی‌ها آسیب می‌بیند. شاید هم این دو رابطه‌ای دوسویه داشته باشند و پایداری و شادی بر همدیگر تاثیر مثبت بگذارند.

۲. توانمندی در به کاربردن همه‌ی استعداد خود. این ویژگی را برای این آوردم تا لذت‌های سطحی و دروغین را با شادی راستین اشتباه نگیریم. یعنی یک انسان شاد، انسانی توانا است، که می‌تواند بر خواهش‌های تنش چیره شود و در راهی که دوست دارم آزادانه گام بردارد.

۳. لبخند زدن. لبخند زدن را نمی‌توان از هیچ انسان شادی دور داشت. هرچند لبخند‌های ساختگی و دروغین بسیار وجود دارند، ولی انسان شادی که لبخند بر لب نیاورد را نمی‌توان یافت. چرا که لبخند خود نشانی از آزادی و توانایی و پایداری است.

۴. خرسندی و سپاسگزاری. این واپسین ویژگی را برای این آوردم که کمابیش در همه‌ی پژوهش‌ها و پندهای کهن و نو، سپاسگزار و خرسند بودن را همراه شادمانی آورده‌اند. و خودم نیز هرگاه بر این ویژگی‌ها تمرکز می‌کنم می‌توانم جریان شادابی را در خود احساس کنم.

۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

بد و خوب در سر یک رشته‌اند.

از میان همه‌ی زشتی‌ها، اگر خود را تنها از یکی از آنها پاک می‌دانی، به خوبی به خودت ننگریسته‌ای. و از همه‌ی زیبایی‌ها، اگر خود را شایسته‌ی یکی از آنها ندانی، باز هم به خوبی خودت را ننگریسته‌ای.

۱۳۹۴ خرداد ۳, یکشنبه

اگر نیکی دشوارتر از بدی باشد…

اگر نیکی را برتر از بدی بدانیم، و اگر مهربانی را توانمندی و بی‌مهری را کم‌توانی بدانیم، آنگاه از کسانی که بدی و بی‌مهری می‌کنند نمی‌رنجیم، بلکه در پی سستی یا ترسی در درونشان می‌گردیم و از خود شکیبایی و آرامش بیشتری نشان می‌دهیم.

۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

فریاد نیکی

آدم‌های بد، بدی خود را فریاد می‌زنند. آنها جوری رفتار می‌کنند که بازگویی رفتارشان دهان به دهان در همه‌ی شهر می‌پیچد. ولی نیکان فروتنانه سر در زندگی خود دارند و کمتر خود را به دیگران می‌شناسانند. اینگونه است که صدای بدی رساتر و پررنگ‌تر می‌شود، و بر شمار بزرگی از مردم که رفتار خود را بر پایه‌ی رفتار دیگران پی می‌ریزند اثر می‌کند. بهتر است نیکی را با دلیری فریاد زدن.

عشق زندگی

برخی آنچنان سراسیمه به دنبال عشق زندگی هستند که پی‌درپی معشوقی نو برمی‌گزینند. ولی بخشی از عشق همین پایداری در با هم بودن است که از دست می‌رود.

عصیان


عصیان در برابر اندیشه می‌ایستد. همیشه کسانی هستند که بتوانند اندیشه‌ی نادرست را نیز با سفسطه، منطقی نشان دهند.
انسان عاصی، همانند یک حیوان وحشی، همانند یک کودک، به احساس و خواست درونی خود بیش از همه‌ی اندیشه‌ها بها می‌دهد.

عشق و واقعیت


کسی که عاشق می‌شود، از دیگری تصویری می‌سازد بزرگ و زیبا و بی‌کاستی. او را نزدیک‌ترین و مهربان‌ترین و زیباترین می‌بیند. ولی این تصویر نمی‌تواند بر تن او بنشیند، مگر آنکه بسیار خوش شانس باشی. اما عاشق کم و کاستی‌های معشوق را با چشم پوشی فراموش می‌کند و نمی‌گذارد تصویرش آسیب ببیند. مگر آنکه به راستی عاشق نباشد و این فرایند شگفت‌آور چشم بستن بر رفتارها را انجام ندهد. ولی جایی می‌رسد که دیگر چشم‌پوشی دوای دردی نیست. جایی که معشوق خواسته و آگاهانه تصویر‌هایت را می‌شکند و بر آن پا میفرشد. این دردی بزرگ است و اگر اندیشه‌ای برایش نشود زندگی با واقعیت نشدنی خواهد بود. اینجاست که آدم دست به قیچی می‌شود و بخشی از آن تصویر بزرگ را قیچی می‌کند. می‌برد تا دوگانگی واقعیت و تخیل آزاردهنده نباشد. می‌برد تا بتواند از دیگر بخش‌های خوب آن تصویر کام ببرد. ولی این رخداد باز هم پیش خواهد آمد. باز هم باید قیچی به دست شد و تصویر را کوچک‌تر کرد. تا جایی که سرانجام تصویر برازنده‌ی تن معشوق باشد. آنجاست که دوباره باید به او نگریست و پرسید آیا همچنان زیباست؟

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

سخن گفتن با مردمان

آیا بهتر آن است که با همگان یکسان سخن بگوییم، بدان سان که خود دوست میداریم؟ یا با هرکس آنگونه سخن بگوییم که با دنیای او سازگارتر است؟

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

خردمندی

خردمندی آن است که پیش از هر کاری به یاد داشته باشیم که که هستیم، جایگاهمان در جهان چیست، هدف‌مان کدام است، و جایگاه مخاطب‌مان برای ما کجاست.

۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

فرهنگ و متفاوت بودن

می‌اندیشم که بزرگ بودن جمعیت آدمیان برای رشد فرهنگ اهمیت زیادی دارد. ایده‌ام این است که با بزرگ شدن جمعیت، دو رخداد پیش می‌آیند: یکی آنکه مجموع تولید‌های آدمی و در نتیجه توان اقتصادی او افزایش می‌یابد و دیگه آنکه گوناگونی آدمها بیشتر می‌شود. با افزایش توان اقتصادی آدمی، زندگی‌ها آسان‌تر می‌شوند و برای گذران زندگی با سطحی مشخص، توان کمتری از سوی هر فرد نیاز است. با افزایش گوناگونی آدمها، امکان یافتن گروه‌هایی که از عموم مردم متفاوتند نیز بیشتر می‌شود و فشار اجتماعی بر آدم‌های متفاوت کاهش می‌یابد. در این صورت تنها ملاک ارزشگزاری آدم‌ها تنها توان تنی یا رقابت‌پذیری درزمینه‌هایی که برای بقای آدمی مهم هستند نیست، آنگونه که در جمعیت‌های بسته‌ی کوچک بقای آدمی چالشی بزرگ است که بر دیگر بعد‌های زندگی سایه می‌اندازد. به بیان ساده‌تر، ارزش انسان‌ها نه در قدرت‌شان که در زیبایی‌شان هم دیده می‌شود. منظور من از جمعیت بزرگ و کوچک چیزی مانند جمعیت کنونی و جمعیت بسته‌ی دست بالا چند هزار نفری است. زمانی که از ارزش قدرت، چه تنی و چه هوشی، برای زنده ماندن انسان کم شود، فرصتی پیدا می‌شود تا اندیشه‌های دیگری خود را نشان بدهند و ارزش خود را با معیار‌های متفاوت با نیاز‌های نخستین آدمی ثابت کنند. اندیشه‌ها و کارهایی مانند آرامش، شعر، موسیقی، خویشتن‌داری و پرهیز از قدرت‌خواهی. اندیشه‌هایی که در گوشه‌گیری و یا با کاهش اهمیت دادن به پرورش تن و قدرت و یا گستردن ارتباط‌های انسانی زمینه‌های رشدشان فراهم می‌شود. از دیگر سو، اگر تنها شمار کسی از مردم به اندیشه‌های دیگرگونه بیاندیشند، نه تنها پیام‌شان در جامعه گسترده نمی‌شود، بلکه خود آنها نیز در درد دیگرگونه بودن و ناشناخته ماندن می‌میرند.